نمین Namin

نمین، شهر فرهنگ و ادب

 

چیلله گئجه سینه گوره بیر طنز توررکی شعر- شعر طنز ترکی درباره شب یلدا

 

نوع مطلب :جامعه ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

چیلله گئجه سی یئتیشدی یولدان 

فامیل توکولوبدی ســـــاغ و صولدان 

مش قوربانعلی دوشوبدی قولـدان 

 دورد اللی یئییر جویــــز - میلاخ دان

آ رواد گـــــوز آغـــــاردیـری قیـــراخ دان!! 

سئفرایه ائدیبدی حمله شئر تک
 
تئز تئز یی ییری انار و پشمک
 
آجیللره هی ووروبدو پاتک
 
بئش قابی بوشالدیب اوسته - اوسته
 
تکجه سئچیری باداملا پوسته !
 
چون سینی ایچینده گلدی قارپیز
 
قوربان دئدی : گل بو سمته آی قیز!
 
قَش قَش یئدی قارپیزی آمانسیــــز
 
هیچ کیمسه آلانمادی الین نن
 
قارپیز سویی آخدی سققلین نن!
 
مجلس صاحابی سوسوب، قالیب واه!
 
گاهدان گولوری: دئییر ماشاللاه!
 
قلبینده دئییر ولی : آی آللاه!-
 
دورد اللی بوجور یئمه خ نه ایشدی؟
 
واه واه بو کیشی نه گورمه میشدی!
 
بیر کیمسه یه وئرمیری ماجالی
 
تئز تئز سویور آلما -پرتقالی
 
تا که گؤرور ائو صاحاب بو حالی
 
هی چئینیری هیسله دیل دوداقین:
 
آی قارنی شیشه بوجور قوناقین!
 
ازبس یئدی ، دالبادال چای ایشدی
 
قارقیش اوخی مقصده یتیشدی
 
تیخماق اثرین ده قارنی شیشدی
 
بیردن بیره ناله سی اوجالــدی
 
مجلس صاحابی خطایه قالدی!
 
آرواد دئدی : ای وای اؤلدی قوربان!
 
دور ماشینی فوری یاندیر اوغلان!
 
تا کـــــــــــــه آپـــــاراق مطبّه الآن
 
یئردن اونو قووزادی قوناقلار
 
آلدی بئلینه اوغول به ناچار
 
ایستیردی چیخا اتاق دان اوغلان
 
ائتدی الینن اشاره قوربان
 
گوردو آتاسی دئییر یاواشدان:
 
اوچ -دؤرد تیکه حالوا اولسا خوشدی
 
معده م دیه سن بیر آزجا بوشدی!!

با عرض معذرت نام شاعر  را نمی دانم  (یاشاسین)



نگاه_ زیبا

 

نوع مطلب :جامعه ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظر نوبتم بودم.

آقایی کنارم بود به من گفت چه پولی درمیارن این دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ویزیت کنن میشه...
مشغول محاسبه درآمد تقریبی پزشک بود که پیرمردی جا افتاده با محاسن سفید از روبرو گفت چرا به این فکر نمیکنین که امشب پنجاه نفر راحتتر میخوابن، پنجاه خانواده خیالشون آسوده تره. 
حالم بااین حرف پیرمرد جان گرفت، انگار یک دسته قوی سفید توی ذهنم به پرواز درآمدند. 
پیرمرد همچنان حرف میزد و عشق میپراکند: تو رو خدا هر اتومبیل گرون قیمتی که از کنارتون رد شد نگید دزده، کلاهبرداره، الهی کوفتش بشه ازکجا آورده که ما نمیتونیم. بگید خدارو شکر که یک نفر از هموطنام ثروتمنده، فقیرنیست، سر چهارراه گدایی نمیکنه، احتیاج نداره ، نوش جونش.
حال خیلی ها شاید عوض شد با این حرف و نگاه قشنگ پیرمرد.

وقتی خدا بخواد بزرگی آدمی رو اندازه بگیره، متر رو به جای قدش ، دور “قلبش” میگیره. خدا نگاه زیبای ما را دوست داره .



شعر صائب تبریزی

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

عقلی بیز دیوانه لیکده بیلمیشیک
سئوگینی فرزانه لیکده بیلمیشیک
عاشیقین قانین تؤکوب ظلم ائتمه یی
عشق ده ، جانانه لیکده بیلمیشیک
دوز یولو لنگر ووروب قطع ائتمه یی
دوغروسو مستانه لیکده بیلمیشیک
عشق باغیندا سولوب بختین گولو
بیز بونو بیگانه لیکده بیلمیشیک
اختیلاتین ان گؤزل نعمت لرین
سر به سر افسانه لیکده بیلمیشیک
گر دویونله نسه بوغازدا گؤز یاشی
بیز بونو مردانه لیکده بیلمیشیک
عشقده جانی اودوزماق رسمینی
هر زامان تیفلانه لیکده بیلمیشیک
دالغالار دولموش حبابلا دریادا
بیز اونو دردانه لیکده بیلمیشیک
عاشیقین جان قئیدینه قالماق حالین
قلب ده کی ویرانه لیکده بیلمیشیک
شمع باشیندا آتشه اوتلانماغی
عشق ده پروانه لیکده بیلمیشیک
کیم بیزیله ائیله سه بیگانه لیک
معنا سین صد دانه لیکده بیلمیشیک
هر کسی بیر کنج ائدیر غم دن خلاص
بیز اونو میخانه لیکده بیلمیشیک
دونیانین هر نعمتیندن کئچمه یین
همتین مردانه لیکده بیلمیشیک
او فداکارلار گؤزونده حئیرتیک
رویانی افسانه لیکده بیلمیشیک
صائب الده هر نه ائتمیشدیر اونو
دوسلارا همخانه لیکده بیلمیشیک


شعری از غلی قیصری

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

دو سه روز است که بی زمزمه در شیرازم
هق هق نیمه شبم پــــرده گشـــود از رازم

نـه، نبایـد بکنـم شکــوه ای از بخــت بـدم
شــــــده از روز ازل درد و بـــلا دمســـازم

سوز و سرمای بدی دور و برِ لانه ی ماست
می کنــد بادِ خــــــزان دل زده از پـروازم

سینه ام زیــر فشـار و تنــــــم آبستـن درد
مــانـده ام بار غــمم را بـه کجــــا انــدازم

مونسم می رود از دست خـــدایا چه کنم
هـــرچه فـــــریاد کنم کس نکنـد در بــازم

لحظه ای بـر ســر سجــاده دعـــایی بکنید
کــه بــه هنــگام دعــــا منتظــر اعجــــازم

زدم از مِهــر عسل روی لبـم مُهــر سکوت
گــــرچه از سوز دلــــم سـاز پـــر از آوازم

   علی_قیصری 



صبحت بخیر

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

غنچه ی بنشسته دراشعار من؛صبحت بخیر!
چشمهایت هسته ی افکار من؛صبحت بخیر!

خنده ی لبهای تو شیرینی دنیای من
قبلگاه و محرم اسرار من؛ صبحت بخیر!

باز دم های تو شد دم های شورانگیر من
با توام شیرین ترین دلدار من؛ صبحت بخیر!

حس خوب بودنی در عصر سیمانی و سنگ
پیچک پیچیده بر گفتار من؛ صبحت بخیر!

ماه شبهای من و خورشید روز روشنم
بی حضورت هم خدا انکار من؛ صبحت بخیر!

تا که باران میشوی خیس از حضورت میشوم
ای دلیل رویش آثار من؛ صبحت بخیر!

چشمه ی جوشان ایمان منی بی شک ببین!
بنده ی کویت شدن اقرار من؛ صبحت بخیر!

 تا دل بی قرار من رفت به چین زلف او
دید هزار دل نهان خورده گره به موی او

مرغک دل به سینه ام گشته اسیر و مبتلا
من پی دل روان و او دربدر تو کو به کو

دکتر قاسم ذاکری



شعر ترکی خاقانی

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

جانیم نه قدر وار منه جانان سن اولارسان
جاندان دا عزیز اولسا بیر اینسان سن اولارسان
سن ایندیه دک قلبیم اوچون قلب دین ای یار
بون دان سورادا جانیم اوچون جان سن اولارسان
هر یاره م ایر اولسا اونون مرهمی سن سن
هر دردیم اولارسا اونا درمان سن اولارسان
کونلون نئجه ایسترسه ائیله ور منه فرمان
عومروم نه قدر وار منه سولطان سن اولارسان
ائیلرسم اگر شرحینی ایمانیله کوفرون
باش حرفیله سر لوحه دیوان سن اولارسان
بوندان بئله آلادتما منی کوفرله دین له
خاقانیه هم کوفر و هم ایمان سن اولارسان
خاقانی نه دیر گلسن اگر ای گوزو شهلا
البته کی خاقانیه خاقان سن اولارسان.



انسانم آرزوست

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

انسانم آرزوست

آمدی روزی که دیگر آشنایم نیستی
آن طنین جاری سبزی صدایم نیستی
باده نوش پا به پای بزم شب های غمم
دیگر آن می نوش مست پا به پایم نیستی
جان و عمر و زندگی و شور و شعر و شادی ام
روزگاری بودی و حالا برآیم نیستی
باورم را خط زدی من خود خدا کردم تو را
باور خط خورده‌ام، دیگر خدایم نیستی
سوژه ی اشعار و مضمون غزل یادت بخیر 
چند سالی می شود، در شعر هایم نیستی
آمدی روزی که دیگر هیچ کس در خانه نیست 
در نزن .... وقتی که دیگر آشنایم نیستی ....!

"سیامک -کیهانی "



فروغی نسطامی

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را

بر لب من کجا نهد لعل شراب خواره را

رشته ی عمر پاره شد بس که ز دست جور او

دوخته ام به یکدیگر سینه ی پاره پاره را

کشته ی عشق را لبش داده حیات تازه ای

ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را

با همه بی رحمی باز به رحمت آمدی

لختی اگر شمردمی زحمت بی شماره را

برده نگاه چشم او از همه نقد هوش را

بسته سپاه عشق او بر همه راه چاره را

ز آه شررفشان من نرم نمی شود دلش

آتش من نمیکند چاره ی سنگ خاره را

تاننهی وجود خود بر سر کاربندگی

خواجه ی ما نمی خرد بنده ی هیچکاره را

خنجر خون فشان بکش، آنگه استخاره کن

از پی قتل من ببین خوبی استخاره را

چند ز دود آه خود، شب، همه شب، فروغیا

تیره کنم رخ فلک خیره کنم ستاره را



غزلی از مولانا

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی
بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی
چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی

به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی
در خیبر است برکن که علی مرتضایی

بستان ز دیو خاتم که تویی به جان سلیمان
بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی

چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش
چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی

بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان
که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی

مولانای جان



کارهایی که دشمنان درجق ما ممکن است انجام دهند

 

نوع مطلب :زندگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

مردی ثروتمند در میامی وارد بار شد. نگاهی بدین سوی و آن سوی انداخت و دید زنی آفریقایی (سیاه‌پوست)، در گوشه‌ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به متصدّی بار فریاد زد، "برای همه کسانی که اینجا هستند مشروب می‌خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!"
متصدّی بار پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند مشروب رایگان داد، جز زن آفریقایی. زن سیاه‌پوست به جای آن که مکدّر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، "تشکّر می‌کنم."
مرد ثروتمند خشمگین شد. دیگربار نزد متصدّی بار رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، "این دفعه بطری شراب به اضافۀ غذای مجّانی برای همه کسانی که اینجا هستند غیر از آن آفریقایی که در آن گوشه نشسته است." متصدّی بار پول را گرفت و شروع به دادن غذا و مشروب به افراد حاضر در بار کرد و آن زن آفریقایی را مستثنی نمود. وقتی کارش تمام شد و غذا و مشروب به همه داده شد، زن آفریقایی لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت، "سپاسگزارم."
مرد از شدّت خشم دیوانه شد. به سوی متصدّی بار خم شد و از او پرسید، "این زن سیاه‌پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و مشروب خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبّانی شود از من تشکّر می‌کند و لبخند می‌زند و از جای خود تکان نمی‌خورد."
متصدّی بار لبخندی به مرد ثروتمند زد و گفت، "خیر قربان. او دیوانه نیست. او صاحب این بار و رستوران است."
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می‌کنند نادانسته به نفع ما باشد.



  • تعداد کل صفحات:122 
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...