تبلیغات
نمین Namin - عطار

نمین Namin

نمین، شهر فرهنگ و ادب

 

 عطار

شیخ فرید الدین نیشابوری در حدود سال 540 در نیشابور به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو اهل زهد وپارسایی بودند. عطار نیز چون پدر پیشه عطاری داشته است و در داروخانه (عطاری) خویش طبابت می کرده  چون از ثروت بهره داشته مثل دیگر شاعران هر گز ناچار نشده است که شعر را وسیله ای برای کسب روزی کند. با آسودگی تمام در کودکی و جوانی  با علم وادب آشنایی یافته و نشانه معرفت به قرآن و حدیث و فقه و تفسیر و طب و نجوم و کلام ادب در آثار وی هست. آنچه را که از مجموعه آثار موفق او بر می آید این است که او خود یک سالک و صوفی اهل طریقت نبوده اما به سبب علاقه یی که به اولیاء و مشایخ  داشته در حکایات و احوال آثار آنها به سائقه ذوق و سلیقه شخصی غور می کرده است.

تصوف او عرفانی معتذلی است نه زهد خشک آن را ملال انگیز کرده است و نه چاشنی کلام آن را  از مزه انداخته است. در پروردن آن دل نیز به قدر سَر تاثیر داشته است گویی با آنکه در این طرز فکرانسان را در پایان سلوک خویش عین حق می شود در سراسر راه پر سوز و درد خویش  برای خود جایی  و مقامی دارد. شاعر نمی کوشد دنیا را به کلی همه جا از وجود او خالی کند تا برای خدا جایی باز نماید.

در نظر او وجود انسان آیینه و جلوه گاه حق است و بی آنکه در راه بکلی فانی شود در پایان سلوک روحانی خویش به حق واصل  می گردد. از این روست که تصوف عطارچیزی است که خیلی بیش از عرفان سایرمتصوفه با شعر و دل سرو کار دارد و عیب نیست که شعر عطارنیز مثل عرفان او لطافت و سادگی بیمانند داردتصوف او به نحوی با شریعت آمیخته است و او از ادعای حقیقت که سخنان بعضیاز صوفیهرا با رنگ دعوی و خود نمایی داده است می پرهیزدآثار بسیاری به او نسبت داده اند  که از این میان منطق الطیر ، الهی نامه، مصیبت نامه و اسرار نامه بی شک از اوست. تذکره الاولیا که مجموعه یی است از احوال و اقوال بزرگان صوفیه به نثر و دیوان او شامل قصاید و غزلیات که مملو از اندیشه های عرفانی و درد و سوز صوفیانه است از دیگر آثاراو می باشد . وفات اودیر تر از سال 618 هجری است و داستان قتل او به دست یک مغول خاصه با کراماتی که در داستان نظم بی سر نامه به او نسبت داده اند مجعول است. ( بر گرفته ازکتاب: با کاروان حله: دکتر عبدالحسین زرین کوب)

آههای آتشینم پرده های شب بسوخت

بر دل آمد وز تف دل هم زبان و هم لب سوخت

دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل

در زمین آتش فتاد و  بر فلک کوکب بسوخت

جان پرخونم که مشتی خاک دامن گیر اوست

گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت

پرده پندار کان چون سد اسکندر قویست

آه خون آلوده من هر شب بیک یا رب بسوخت

روز دیگر پرده دیگر برون آمد ز زیر

پرده دیگر به یارب های دیگر شب بسوخت

هر که او خامست گو در مذهب ما نه قدم

زانکه دعوی خام شد هر کودرین مذهب بسوخت

باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت

از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت