تبلیغات
نمین Namin - سفارش علی (ع) به فرزند

نمین Namin

نمین، شهر فرهنگ و ادب

 

 سفارش امام علی(ع) به فرزند

نهج البلاغه به جهات متنوعی حائز اهمیت و جالب توجه است؛ از جمله در موضوعات تربیتی وو اجتماعی، از این میان  نوشته وصیت گونه ی حضرت علی (ع)  به فرزند برومندش حضرت امام حسن(ع) است . از دیر باز مورد توجه محققان قرار گرفته و بزرگانی چند بر آن به فارسی و عربی  به شعر و نثر شرح نوشته اند. حضرت در این نامه که هر چند ظاهراً خطاب به فرزند خود است، ولی در حقیقت فرزندان امت منظور است، به مقوله های گوناگون پرداخته اند که هر یک واجد اهمیت بسیارند؛ زمینه تربیت، استفاده از تجارب دیگران؛ بررسی اخبار گذشتگان، تحلیل و بررسی تاریخ و سرگذشت پیشینیان  و پند گرفتن از سرگذشت آنها، شناخت خداوند و توجه به صفات و آثار او، دعا و اخلاص در آن، تاثیر توجه به معاد در تربیت آئین زندگی، سفارشهایی در باره خود سازی و تذهیب نفس، تفکر، رکن اصلی شناخت، شناخت و معرفت دینی،  تلاش در زندگی، احتیاط، پرهیز از صفات ناپسندی چون، هواپرستی، عجب و خود بینی، آفات زبان، طعام حرام، نکاتی در باره آداب کسب و تجارت و...  خوشبختانه در حال حاضر  ترجمه های متعددی از این نامه در دست است .آنچه در پی می آید نگارش مرحوم استاد شهیدی است که در شماره 24445روزنامه اطلاعات روز شنبه 29 فرودین سال 1388 چاپ شده بود.

سید رضی می نویسد امام علی (ع) این نامه را هنگام باز گشت از صفین به فرزندش حسن(ع) نوشته است:

از پدری که در آستانه فناست و چیرگی زمان را پذیراستزندگی را پشت یسر نهاده، به گردش روزگار گردن داده، نکوهنده این جهان است، و آرزومند سرای مردگان، و فردا کوچنده از آن، به فرزندی کع آرزومند چیزی است که بدست نیاید، رونده راهی است که به جهان نیستی در آید. فرزندی که بیماریها را نشانه است و درگرو گذاشت زمانه، تیر مصیبت ها بد و پران است.  و خود دنیا را بنده گوش به فرمان. سودا گر فریب است و فنا را وامدار، و بندی مردن و هم سوگنداندوه های جان آزار، و غمها را همنشین است و آسیب ها را نشان، و به خاک افکنده شهرت هاست، و جانشین مردگان.

اما بعد، آنچه آشکار از پشت کردن دنیا بر خود دیدم و از سرکشی روزگار و روی آوردن آخرت بر خویش سنجیدم، مرا از یاد جز خویش باز می دارد، و به نگریستنم بدانچه پشت سر دارم، نمی گذارد، جزکهمن هر چند مردمان را غمخوارم، بیشتر غم خود را دارم. این غمخواری رای مرا باز گردانید و از پیروی خواهش نفسم بپیچانید، و حقیقت کار را برایم آشکار نمود، و مرا به کاری راست واداشت که بازیچه ای در آن نبود، و با حقیقتی روبرو ساخت که دروغی آنرا نیالود. و تو را دیدم که پاره ای از منی، بلکه دانستم که مرا همه جان و تنی؛ چنان که اگر آسیبی به تو رسد به من رسیده، و اگر مرگ به سر وقت آید، رشته زندگی مرا بریده. پس کار تو را چون کار خود شمردم، و این اندز ها را به تو راندم تا تو را پشتیبانی بود. خواه من زنده مانم و تورا در کنار ، یا مرده و جای گزین دارالقرار.

تو را سفاش می کنم به ترس از خدا، و پیوسته در فرمان او بودن و دلت را به یاد او آبادان نمودن، و به ریسمان اطاعش چنگ در زدن، و کدام رشته استوارتر از طاعت خدا میان خود و او داری اگر بگیریش و بدان دست در آری؟ دلت را به اندرز زنده دار و به پارسایی بمیران، و به یقین نیرو بخش و به حکمت روشن  گردان، و با یاد مرگش خوار ساز، و به اقرار به نیست شدنش وادار ساز. و به سختی های دنیایش بیناگردان، وا صولت روزگار و دگرگونی آشکار لیل و نهارش بترسان، و خبر های گذشتگان را بدو عرضه دار، و آنچه را به آنان که پیش از تو بودند   رسید، به یادش آر، و در خانه ها و بازمانده های آنان بگرد و بنگر که چه کردند، و از کجا به کجا شدند و کجا باز گشودند و کجا بار گشودند و در کجا فرود آمدند! آنان را خواهی دید که از کنار دوستان رخت بستند و در خانه های غریب نشستند، و چندان دور نخواهد نمود که تو یکی از آنان خواهی بود.

 پس در نیکو ساختن اقامتگاه خویش بکوش، و آخرتت  را به دنیا مفروش. در آنچه نمی دانی، سخن را واگذار و آنچه بر عهده نداری، بر زبان میار. و راهی را که در آن از گمراهی  ترسی، مسپار؛ که هنگام سرگردانی گمراهی، باز ایستادن بهتر است تا در کارهای بیمناک افتادن. به کار نیک امر کن و خود را در شمار نیکوکاران درآر. و به دست و زبان کار ناپسند را زشت شمار.  و از آن که کار ناپسند کند، با کوشش خود دور بدار. در راه خدا بکوش، چنان که شاید، و از سرزنش ملامتگرانت بیمی نیاید. برای حق به هر دشواری هر جا بود، در شو و در پی آموختن دین رو. خود را به شکیبایی عادت ده در آنچه نا خوشایند است، که شکیبایی ورزیدن عادتی پسندیده و ارجمند است. در همه کارها نفس خود را به پناه پروردگارت درآر، که به پناهگاهیش در آورده ای استوار، نگاهبانی پایدار، و آنچه از پروردگارت خواهی، تنها از او خواه که به دست اوست بخشیدن و محروم نمودن، و فراوان طلب خیر کن و نیک در کارها ببین و آن را که بهتر است، بگزین و وصیت مرا دریاب و روی از آن متاب؛ که بهترین گفته سخنی است که سود دهد، و بدان که سودی نیست، در دانشی که فایدتی نبخشد ، و نه در فرا گرفتن علمی که دانستن آ« سزاوار نبود.

پسرکم، چون دیدم سالیانی را پشت سر نهاده ام و به سستی در افتاده، بدین وصیّت برای تو پیشدستی کردم، و خصلت هایی را در آن برشمردم؛ از آن پیش که مرگ بشتابد و مرا دریابد و آنچه در اندیشه دارم، به تو ناگفته ماند، یا اندیشه ام نیز همچون تنم نقصانی به هم رساند، یا پیش از نصیحتم، پاره ای خواهش های نفسانی برتو غالب گردد، یا فریبندگی های دنیا تو را بفریبد. پس همچون شتری باشی گریزان و سر سخت و نا به فرمان. و دل جوان همچون زمین نکشته است، هر چه در آن افکنند، بپذیرد. پس  به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آن که دلت سخت شود و خردت هوایی دیگر گیرد، تا با رای قاطع روی بهکار آری، و از آنچه خداوندان تجربت در پی آن بودند و آزمودند، بهره برداری، و رنج طلب از تو برداشته شود و نیازت به آزمودن نیفتد. پس به تو آن رسد که مایه تجربت بدان رسیدیم ، و برای تو روشن شود آنچه گاهی تاریکش می دیدیم.

تاریخ

پسرکم، هر چند من به اندازه همه آنان که پیش از من بوده اند نزیسته ام، اما در کارهاشان نگریسته ام  و در سرگذشت هاشان اندیشیده، و در آنچه از آنان مانده، رفته دیده ام تا چون یکی از ایشان گردیده ام، بلکه با آگاهی که از کارهاشان به دست آورده ام، گویی چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده ام. پس، از آنچه دیدم ، روشن را از تار و سودمند را از زیانبار باز شناختم و برای تو از هر چیز زبده آن را جدا ساختم و نیکویی آن را برایت جستجو کردم و آن را که شناخته نبود، از دسترس تو به دور انداختم، و چون به کار تو چونان پدری مهربان عنایت داشتم و بر ادب آموختنت همت گماشتم،. چنان دیدم که این عنایت در عنفوان جوانی ات به کار رود و در بهار زندگانی که نیتی پاک داری و نهادی بی اَک.  و این که نخست تو را کتاب خدا بیاموزم، و تأویل آنرا به تو تعلیم دهم، و شریعت اسلام و احکام آن را از حلال و حرام بر تو آشکار سازم  و به دیگر چیز نپردازم. سپس از آن ترسیدم که مبادا رای و هوایی که مردم را دچار اختلاف گردانید تا کار بر آنان مشتبه گردیده، بتازید و بر تو نیز کار را  مشتبه سازد. پس هر چندآگاه ساختنت را از آن  خوش نداشتم، استوار داشتنش را پسندیده تر داشتم تا آنکه تو را به حال  خود واگذارم، و به دست چیزی که هلاکت در آن است بسپارم، و امید بستم که خدا توفیق رستگاریت عطا فرماید، و راه راست را به تو بنماید. پس این وصیّت را  در عهده ات می گذارم و تو را به خدا می سپارم.

و بدان پسرکم آنچه بیشتر دوست دارم از وصیتم به کار بندی، از خدا ترسیدن است و بر آنچه بر تو واجب داشته، بسنده کردن ،  و رفتن به راهی که پدرانت پیمودند و پارسایان خاندانت بر آن راه بودند؛ چه آنان از نگریستن در کار خویش باز نایستادند؛ چنان که تو می نگری، و نه از اندیشیدن چنان که تو می اندیشی، و انجام کار چنانشان کرد که آنچه را شناختند به کار نبستند، و از بند آنچه  بر عهده شان نبود رستند، و اگر نفس تو پذیرفتن چنین نتواند، خواهد چنان که آنان دانستند بداند، پس بکوش تا جستجوی تو از روی در یافتن و دانستن باشد نه به شبه ها در افتادن و جدال را بالا بردن و پیش از آنکه این راه را بپویی، باید از خدای خود یاری جویی و برای توفیق خود، روی بدو آری و آنچه تو را به شبهه ای دچار سازد یا به گمراهی ات در اندازد واگذاری.

و چون یقین کردی دلت روشن شد و ترسید، واندیشه ات فراهم شد و به کمال رسید، و هم تو  بر یک چیز مقصور گردید، در آنچه  برایت روشن ساختم، بنگر و چون نگریستی، به کار ببر، و اگر آنچه دوست داری تو را دست نداد و آسودگی فکر و اندیشه ات میسر نیفتاد، بدان راهی را که درست نمی بینی می سپاری، و در تاریکی گام میگذاری، و آن که در طلب دین است، نه آن است و نه این است و در چنین حال باز داشتن خویش بهترین است.

پس پسرکم .صیت مرا نیک دریاب و از به کار بستن آن روی متاب و بدان آن که مرگ را بر سر آدمیمی آرد، همان است که زندگی را در دست دارد. و آن که می آفریند، همان است که می میراند، و آن  که نابود می سازد، آن است که باز می گرداند و آنکه به بلا می آزماید، هم او عافیت عطا می فرماید.  و بدان که جهان بر پای نمانده جز بر سنتی که خدکار آن را بر آن رانده؛ که یا  نعمت است یا ابتلا، و سرانجام پاداش روز جزا، با دیگر چیزی که خواست و بر ما ناپیداست. پس اگر دانست چیزی از این جملهبر تو دشوار گردد، آن دشواری را از نادانی خود به حساب آرچه، تو نخست که آفریده شدی، نادان بودی سپس دانا گردیدی، و چه بسیار است آنچه نمی دانی و در حکم آن سرگردانی، و بینشت در آن راه نمی یابد، سپس آن را نیک می بینیو می دانی. پس چنگ در رشته بندگی کسی زن که تو را آفریده، و به اندامت کرده و روزیت بخشیده. پس تنها بنده او می باشو روی به سوی آر و تنها از او بیم دار و بدان، پسرکم که هیچ کس چون رسول (ص) از خدا آگاهی نداده است پس خرسند باش که او را رهبرت گیری و برای نجات، پیشوایی اش را بپذیری.

من در نصیحت تو کوتاهی نکردم. پیشوایی اش را بپذیری. بیندیشی، به پایه اندیشه ای که من در حق تو دارم، نخواهی رسید. و بدان پسرکم، اگر  پروردگارت شریکی داشت، پیامبران او نزد تو می آمدند، و نشانه های پادشاهی و قدرت او را می دیدی، و از کردار و صفت های او آگاه می گردیدی؛ لیکن او خدای یکتاست؛ چنان که خود خویش را وصف کرده است. کسی در حکمرانی وی مخالف وی مخالف نیست، و ملک او جاودانه و همیشگی است. آغاز همه چیزهاست. و او را اولویت نیست،  و آخر است پس از همه اشیا و او را نهایت نیست. برتر از آن است که ربوبیت او را دلی فرا گیرد و یا در دیده ای جای پذیرد، و چون این را دانستی، کار چنان کن که از چون  تویی باید که خرد منزلت است و بی مقدار، و توانایی اش کم و ناتوانی اش بسیار و طاعت خدا را خواهان و از عقوبتش ترسان، و از خشم او هراسان که خدا تو را جز نیکوکاری نفرموده و جز از رستگاری نهی ننموده.

تمثیل

پسرکم، من تو را از دنیا آگاه کردم، و از دگر گون شدنش و از میان رفتن . دست به دست گردیدنش، و تو را خبر دادم از آن جهان، و آنچه در آنجا آماده است برای مردم آن، و برای تو در باره هر دو، مثلها راندم تا از آنها پند پذیری و دستور کار خویش گیری. داشتان آنان که دنیا را آزمودند و شناختند، همچون گروهی مسافرند که به جایی منزل کنند، ناساز وار، از آب و آبادانی به کنار.  و آهنگ جایی کنند پرنعمت و دلخواه،  و گوشه ای  پر آب و گیاه. پس رنج راه را بر خود هموار کنند، و بر جداییاز دوست و سختی سفر، و ناگواری خوراک دل نهند که به خانه فراخ خود رسند، و در منزل آسایش خویش بیارمند. پس رنجی را که در این راه برخود هموار کردند، آزار نشمارند و هزینه ای را که پذیرفتند، تاوان به حساب نیارند و هیچ چیز نزدشان خوشایندتر از آن نیست که به خانه شان نزدیک کرده و به منزلشان در آورده.

و داستان آنان که به دنیا فریفته گردیدند، چون گروهی است که در منزلی پر نعمت بودند و از آنجا رفتند و منزلی خشک و بی آب گیاه رخت گشودند. پس چیزی نزد آنان ناخوشایند تر و سخت تراز جدایی منزلی نیست که در آن به سرمی بردند و رسیدن به جایی که بدان روی آوردند.

پسرکم، خود را میان خویش و دیگری میزانی بشمار؛ پس آنچه برای خود دوست می داری، برای جز خود دوست بدار و آنچه تو را خوش نیاید، برای او ناخوشایند بشمار. و ستم مکن؛ چنان که دوست نداری بر تو ستم رود، و نیکی کن؛ چنان که دوست می داری به تو نیکی کنند. و آنچه از جز خود زشت می داری،  برای خود زشت بدان، و از مردم برای خود آن پسند که از خود می پسندی در حق آنان، و مگوی به دیگران آنچه  خوش نداری شنیدن آن و مگو آنچه را ندانی، هر چند اندک بود آنچه می دانی، و مگو آنچه را دوست نداری  به تو گویند.

و بدان که خودپسندی آدمی را از راه راست بگرداند و خردها را زیان رساند. پس سخت بکوش و گنجور دیگری مشو، و چون راه خویش یافتی، چندان که توانی، پروردگارت را فروتن باش و به راه اطاعت او رو.

 و بدان که پیشاپیش تو راهی است دراز، و رنجی جانگداز، و تو بی نیاز نیستی در این تکاپو از جستجو کردن به طرزی نیکو. توشه خود را به اندازه گیر چنانکه تو را رساند و پشتت سبک ماند، و بیش از آن چه توان داری بر پشت خود منه که سنگینی آن بر تو گران آید. و اگر مستمندی یافتی که توشه  ات را تا به قیامت برد، و فردا که بدان نیازمندی تو را به کمال پس دهد، او را غنیمت شمار و بار خود را بر پشت او گذار و توشه اورا سنگین کن؛ چنان که توانی؛ چه، بود که او را بجویی و نشانی از وی ندانی،  و غنیمت دان آن را که در حال بی نیازیت  از تو وام خواهد تا در روز تنگدستنی ات بپردازد،  و بدان که پیشاپیش تو گردنه ای دشوار است، سبکبار در بر شدن  بدان آسوده تر از سنگین بار است، و کندرونده در پیمودن آن زشت حالتر از شتابنده، و فرود آمدن تو در آن مسیر بر بهشت یا دوزخ بود ناگزیر، پس پیش از فرود آمدنت، برای خویش پیشروی روانه ساز و پیش از رسیدنت، خانه را بپرداز که پس از مرگ جای عذر خواستن نیست و نه راه به دنیا بازگشتن.

 دعا

و بدان کسی که گنجینه های آسمان و زمین در دست اوست، تو را در دعا رخصت داده و پذیرفتن دعایت را بر عهده نهاده، و تو را فرموده ازاو خواهی تا به تو دهد، و ازاو طلبی تا تو را بیامرزد. ومیان تو خود کسیرا نگمارده تا تو را از وی بازدارد، و از کسی ناگزیرت نکرده که نزد او برایت میانجی گری آرد. و اگر گناه کردی، از توبه ات منع ننموده و در کیفرت شتاب نفرموده، و جون بدو بازگردی، سرزنشت نکند و آنجا که رسواشدنت  سزاست، پرده ات را ندرد و در پذیرفتن توبه، بر تو سخت نگرفته و حساب گناهت را نکشیده، و از بخشایش نومیدت نگردانیده، بلکه بازگشت را از گناه نیک شمرده و هر گناهت را یکی گرفته و هر کار نیکویت را ده به حساب آورده، و در بازگشت را برویت بازگذارده و چون بخوانیش، آوایت را شنود و چون راز خود را با او در میان نهی، آن را داند. پس حاجت خود بدو نمایی و آنچه در دل داری، پیش او بگشایی و ازاندوه خویش بدو شکایت کنی و خواهی، تا غم تو را گشاید و در کارها یاری ات نماید و از گنجینه های رحمت او، آن را خواهی که بخشیدنش از جزاو بر نیاید، ازافزون کردن مدت زندگانی و تندرستیی ها در روزیها فراوانی پس کلید گنجهای خود را در دو دستت نهاده که به تو رخصت سوال از خود را داده تا هرگاه خواستی، درهای نعمت او را با دعا بگشایی و باریدن باران رحمتش را طلب نمایی. پس دیر پذیرفتن او، تو را نومید نکند که بخشش بسته به مقدار نیت بود، و بسا که در پذیرفتن دعایت درنگ افتد، و این برای آن است که پاداش خواهند بزرگتر شود و جزای آرزومند کاملتر، و بودکه چیزی را خواسته ای و تو را نداده اند، و بهتر از آن در این جهان یا آن جهانت داده اند یا بهتر بوده که از تو بازداشته اند، و چه بسا چیزی را طلبیدی که اگر به تو می دادند، تباهی دینت را در آن می دیدی. پس پرسشت در باره چیزی باشد که نیکی آن برایت پایدار ماند، و سختی و رنج آن به کنار، ک ه نه مال برای تو پایدار است و نه تو برای مال برقرار.

و بدان که تو  برای آن جهان آفریده شده ای نه برای این جهان، و برای نیستی نه برای زندگانی جاودان، و برای مردن نه زنده بودن، و بدان تو در منزلی هستی که از آن رخت خواهی بست، و خانه ای که بیش از روزی چند در آن نتوانی نشست و در راهی هستی که پایانش آخرت است، و شکار مرگی که گریزنده از آن نرهد، و آن را که جوید بدو رسد و از دست ندهد، و ناچار پنجه برتو خواهد افکند،  پس بترس از آن که تو را بیابد و در حالتی باشی ناخوشایند، با خود از توبه سخن به میان آورده باشی، و او تو را از آن باز دارد، و خویشتن را تباه کرده باشی.

یاد مرگ

پسرکم، فراوان به یاد مردن باش و یاد آنچه با آن بر می آیی و آنچه پس از مردن روی بدان نمایی؛ تا چون بر تو درآید، ساز خویش را آراسته باشی و کمر خود را بسته، و ناگهان نیاید و تو را مغلوب نماید، و مبادا فریفته شوی که بینی دنیا داران به  دنیا دل می نهند، و بر سر دنیا بر یکدیگر می جهند؛ چه خدا تو را از دنیاخبر داده و دنیا وصف خویش را با تو در میان نهاده و پرده از زشتیهایش برایت گشاده. همانا دنیا پرستان سگانند عوعو کنان، و درندگان اند در پی صید دوان.برخی را برخی بد آید، و نیرومنشان ناتوان را طعمه خویش نماید، و بزرگشان بر خُرد دست چیرگی گشاید. دسته ای اشتران پایبند نهاد، ئ دسته ای دیگر رها و خرد خود را از دست داده؛ در کار خویش سرگردان، در چراگاه زیان، در بیابانی دشوار گدَر روان، نه شبانی که به کارشان رسد، نه چراننده ای که چراشان برد، دنیا راه کوریشان راند و دیده هاشان را از چراغ هدایت بپپوشاند. در بیراهگی اش سرگردان، وفرو شده در نعمت آن. دنیا را پروردگار خود گرفتهاند و دنیا با آنان  به بازی پرداخت و آنان سرگرم بازی دنیا و آنچه را پی آن است، فراموش ساخته!

باش تا پرده تاریکی بگشاید که گویی راه سفر بریده است و کاروان به منزل رسیده، و آن که بشتابد، بود که کاروان را دریابد، و بدان کسی که بارگی اش روز و شب است. او را براند؛ هر چند وی ایستاد ه ماند و راه را بپیماید، هر چند که بر جای بود راحت نماید.

و به یقین بدان که تو هر گز به آرزویت دست نخواهی یافت، و از اجل روی نتوانی برتافت، و به راه کسی هستی که پیش از تو می شتافت. پس آنچه را می خواهی، آسان گیر و در آنچه به دست می کنی؛ طریق نیک را بپذیر« چه بسا جستجو که به از دست شدن مایه کشاند.» و هر جوینده روزی نیابد و هر آهسته رو محروم نماند. نفس خود را از هر پستی گرامی دار، هر چند تو را بدانچه خواهانی رساند؛ چه، آنچه را از خود بر سر این کار می نهی، هر گز به تو برنگرداند. بنده دیگری مباش، حالیکه خدایت آزاد آفریده، و در آن نیکی که جز به بدی به دست نیاید و آن توانگری که جز با سختی و خواری بدان نرسند، کسی چه خوبی دیده؟

و بپرهیز از این که بارگی های طمع تو را برانند، و به آبشخورهای هلاکت رسانند، و اگر توانی میان خود و خدا، ، خداوند نعمتیرا حجاب نگردانی، چنان کن که دانی؛ چه، تو بهره های خود را بیابی و حصه خویش را بگیری  و محروم نمانی،  و اندکیاز جانب خدای سبحان بزرگتر و گرامیتر است از بسیار آفریدگان، هر چند همه از اوست اندک یا فراوان. و جبران آنچه به نگفتن به دست نیاورده ای، آسانتر بود تا تدارک آنچه به گفتن از دست داده ای؛ که نگاهداری آنچه در آوند است، به استوار بستن آن به بند است. و نگاه داشتن آنچه به دستهایت داری، دوست تر دارم تا به گرفتن آنچه در دست دیگری است دست پیش آری. و تلخی نومیدی بهتر تا از این و آن طلبیدن، و ورزیدن باپارسایی بهتر تا بی نیازی و به گناه آلوده گردیدن، و مرد بهتر از هر کس نگهبان راز خویش است و بسا کوشنده که برای زیانی کوشد که او را در پیش است. آن که پر گوید، یاوه سراست، و آن که بیندیشد بیناست. با نیکان بنشستن تا از آنان به حساب آیی و از بدان بپرهیز تا در  شمار ایشان در نیایی. بد خوراکی است که از حرام به دست شود، و ستم بر ناتوان زشت ترین ستم بود. جایی که مدارا درشتی به حساب آید، به جای مدارا درشتی باید.  بسا که دارو بیماری شود و درد درمان گردد، بسا اندرز دهد آن که از او اندرز نپایند، و خیانت کند آن که بی اندرز نزد او آیند، و بپرهیز از تکیه کردنت  بر آرزوها که آن کالای احمقان است؛  و خرد به خاطر سپردن تجربه هاست، و بهتر چیز که آزمودی، آن بود که پند تو  در آن است. فرصت را غنیمت دان؛ پیشاز آنکه از دست رود و اندوهی گلوگیر شود. هر خواهنده به مقصود نرسد و هر رفته، باز نگردد.  از جمله زیانها توشه رفتن فراهم نیاوردن است و آخرت را تباه کردن. هر کاری را پایانی بود و آنچه برایت مقدر شده، زود است که به تو رسد! سوداگر به خطر افکننده خویش است،  و بسا اندک که بالنده تر از پیش است. نه در یاور بی مقدار سودی بود، و نه در دوست به تهمت گرفتار.

چنین باش

چندان که زمانه رام توست، آن را آسان گیر و به امید بیشتر ، خطر را بر خود مپذیر، و بپرهیز، از آنکه ستیزه جویی چون اسب سرکش تو را بردارد و به گرداب هلاکت در آرد. چون برادرت ازتو ببرد، خود را به پیوند با وادار؛ و چون روی برگرداند، مهربانی پیش آر؛ و چون بخل ورزد، از بخشش دریغ مدار؛ و هنگام دوری کردنش از نزدیک شدن، و به وقت سختگیری اش از نرمی کردن به هنگام گناهش از عذر خواستن؛  چنان که گویی تو بنده اویی، و چونان که او تو را نعمت داده حقی برگردنت نهاده، و مبادا این نیکی را آنجا کنی که نباید، یا در باره آنکس که نشاید! دشمن دوستت را دوست مگیر تا دوستت را دشمن نباشی، و در پندی که به برادرت می دهی، نیک بود یا زشت باید با اخلاص باشی. خشم خود را اندک اندک بیاشام که من جرعه ای شیرین تر از آن ننوشیدم و پایانی گواراتر از آن ندیدم. نرمی کن بدانکه با تو درشتی کند، باشد که به زودی نرم شود. با دشمن خویش به بخشش رفتار کن که آن شیرین ترین دو پیروزی است؛ انتقام از او کشیدن یا بر وی بخشیدن. اگر خواستی از برادرت ببری، جایی برای دوستی او نزد خود باقی گذار که اگر روز پیروزِی آشکار گردید، بدان وسیلت بدان تواند رسید. کسی که به تو گمان نیک برد، با کرده نیک ، گمانش را راست کن.

 و حق برادرت را به اعتماد دوستی که با او داری، ضایع مگردان؛چه، آن کس که حق او را ضایع کرده ای، برادت نبود. و مبادا با رفتاری که با کسان خود کنی، بدبخت ترین شان کرده باشی. در آن که تو را نخواهد، دل مبند؛  و مباد برادرت را در پیوند با تو گسستن، عذری بود قویتر از تو در پیوند با او بستن او  مبادا در بدی رساندن بهانه ای اش باشد قویتر از تو در نیکویی کردن!  و ستم آن که بر تو ستم کند، در دیده ات بزرگ نباید، چه، او در زیان خود و سود تو کوشش نماید، و پاداش آن که تو را شاد کند، آن نیست که با وی بدی کنی. 

بدان پسرکم، که روزی دوتاست؛ آن که آن را بجویی، و آن که تو را بجوید، و اگر نزد او نروی راه به سوی تو پوید. چه زشت است فروتنی هنگام نیاز مندی، و درشتی به وقت بی نیازی! بهره تو از دنیا همان است که آبادانی خانه آخرتت بدان است. اگر بدانچه  از دستت رفته می زاری،  پس زاری کن به همه آنچه در دست نداری. از آنچه نبوده است، بر آنچه بوده دلیل گیر که کارها همانندند و یکدیگر را نظیر.  از آنان مباش که پند سودشان ندهد  جز با بسیار آزردن، که خردمند پند به ادب گیرد و چارپا با تازیانه خوردن! اندوه ها را که به تو روی آرد، از خود دور گردان، با دل نهادن بر شکیبایی و اعتقاد بی گمان. آن که از عدالت بگردید به ستم گرایید. یار به منزلت خویشاوند است، و دوست کسی است که  در نهان به آیین دوستی پایبند است، و هوای نفس را با رنج پیوند است. بسا نزدیک که از دور دورتر است، و بسا دور که از نزدیک نزدیکتر او بیگانه کسی است که او را دوستی نیست.

آن که پای از حق برون نهد، راه بر او تنگ شود. هر که اندازه خود بداند، حرمتش باقی ماند. استوارترین رشته ای که تو راست، رشته ای است که میان تو و خداست. آن که در کار تونپاید، دشمنت به حساب آید. آنجا که طمع به هلاکت کشاند، نومید ماندن به رسیدن  مقصود ماند. نه هر رخنه ای را آشکار تواندید و نه بر هر فرصتی توان رسید. بود که بینا به خطا افتد و کور به مقصد خود رسد. بدی را وا پس افکن؛ چه، هرگاه خواهی، توانی شناخت و بدان دست خواهی یافت.  وا نادان کسستن چنان است که به دانا پیوستن،  و آن که از زمانه ایمن نشیند، خیانت آن بیند و آن که آن را بزرگ داند، زمان وی را خوار گرداند. نه هر که تیر پراند، به نشانه رساند. چون اندیشه سلطان بگردد، زمانه دگرگون شود. پیش از آنکه به راه افتی، بپرس که همراهت کیست، و پیش از گرفتن خانه ببین که با کدام همسایه خواهی زیست.

بپرهیز از آن که در سخنت چیزی خنده دار آری، هر چند آن را از جز خود به گفتار در آری. بپرهیز از رای زدن با زنان که زنان سست رأیند و در تصمیم  گرفتن ناتوان، ودر پرده پوشان نگاه دار تا دیده شان به نامحرمان نگریستن نیارد که سخت در پرده بودن، آنان را از هر گزند بهتر نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نیست از بیگانه که بدو اطمینان نداری و او را نزد آنان در آری، و اگر توانی چنان کنی که جز تو را نشناسند، روادار، و کاری که برون از توانایی زن است، به دستش مسپار، که زن گل بهاری است لطیف و آسیب پذیر، نه پهلوانی است کارفرما و در هر کار دلیر، و مبادا گرامیداشت او را از حد بگذرانی و یا او  را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار گردانی!

و بپرهیز از رشک نابجا که آن درستکار را به نادرستی کشاند، و پاکدامن را به بد گمانی خواند،  و هر یک  ازخدمتکارانت را کاری به عهده بگذار، و آن را بدان کار بگمار تا هر یک وظیفه خویش بگذارد و کار را به عهده دیگری نگذارد، و خویشاوندانت را گرامی بدار که آنان چو بال تواند که بدان پرواز می کنی ، و ریشه تواند که به آن باز می گردی، و دست تو که بدان حمله می آوری. دین و دنیای تو را به خدا می سپارم، و بهترین داوری را از وی برای تو درخواست دارم. امروز و هر زمان هم در این جهان، و هم در آن جهان. والسلام.