تبلیغات
نمین Namin - سیف فرغانی

نمین Namin

نمین، شهر فرهنگ و ادب

 

سیف فرغانی

سیف الدین ابوالمحامد محمد الفرغانی  از شاعران  توانا و استاد قرت هفتم و هشتم هجری است. او لب به مدح و ستایش  امیر و یا وزیری نگشود . او شعرهایش در خدمت انتقاد از ظالمان و ستم پیشگان قرار داد  و بر پیکر نابکاران شعر های انتقاد آمیزش را کوبید.

 چون حاضر  به مدح و ثنای هیچ کس نبود بنا بر این او عمر خود را در انزوا و گوشه نشینی سپری نمود.

سیف فرغانی از معاصران سعدی شیرازی بوده و با او مکاتبه و مراوده داشته است او در زمره مشایخ زمان خود بود و دوران ریاضت و مجاهدت  را طی نموده بود.

 قصاید سیف فرغانی که نشان از مهارت و توانایی او در سخن دارد . نعت  و ستایش پرودگار و منقبت حضرت رسول گرامی اسلام حضرت محمد صل الله علیه و آله  و سلم  از نمونه های ارزشمند سیف فرغانی است. از جمله رسم ها و عادت های شاعران از اواخر قرن ششم به بعد است که  شاعر استاد به کسی می گفتند که بتواند از عهده ی جوابگویی استادان مقدم باشد ، که سیف فرغانی قسمتی از قصاید خود را دراستقبال قصاید مشهور سروده و آنها را جواب گفته است.

 سیف فرغانی دنیای آشفته زمان خود را فقط از راه تمسک  به عروه الوثقی حق و حقیقت و رعایت دستورات  اخلاقی  و پیروی تمام  از تعلیمات اسلامی  و به کار بستن  احکام قرآنی  قابل اصلاح می دانست. او با اینکه از اهل سنت و حنفی مذهب بوده- در زمره ی قدیم ترین سخنوران است که در مرثیه حضرت امام حسین علیه السلام  شعر گفته و مردم را به اقامه مراسم تعزیه  سید الشهدا (ع) و شهدای کربلا   دعوت نموده است.

آن خداوندی، که عالم از آن اوست

جسم و جان، در قبضه ی فرمان اوست

سوره ی حمد و ثنای او بخوان

کآیت عز و علا، در شان اوست

گر زدست دیگری نعمت خوری

شکر او می کن که نعمت آن اوست

بر زمین هر ذره ی خاکی که هست

 آب خورد فیض چون باران اوست

از عطای او به ایمان شد عزیز

جان چون یوسف که تن زندان اوست

بر من و بر تو، اگر رحمت کند

این نه استحقاق ما، احسان اوست

از جهان کمتر ثنا گوی ویست

سیف فرغانی که این دیوان اوست

***

مال و جاه از پی آنست که خیری بکنی

چون به کعبه نخوهی شد شتر و زاد مگیر

زاد ره یاز به درویش بده فضله ی مال

حق مسکین برسان و آنکه ز تو زادمگیر

هرگز اولاد (تو) بعد از تو غم نخورند

زر به شادی خورو در دل غم اولاد مگیر

مال شیرین و تو خسرو و فرهاد فقیر

 سوی شیرین ره آمد و شد فرهاد مگیر

من چو استاد خرد می دهمت چندین پند

منع بی وجه مکن، نکته بر استاد مگیر

سیف فرغانی در شعر، اگرت گوید وعظ

 وعظ او گوش کن و شعر ورا یاد مگیر

***

هر که در عشق نمیرد، به بقایی نرسد

مرد باقی نشود، تا به فنایی نرسد

تو بخود رفتی از آن کار بجایی نرسید

هر که از خود نرود، هیچ بجایی نرسد

در ره او نبود سنگ و اگر باش نیز

 جز گهر از سر هر سنگ، بپایی نرسد

عاشقاز دلبر  بی لطف نیابد کامی

 بلبل از گلشن بی گل بنوایی نرسد

سعی کردی و جزا جستی و گفتی هر گز

بی همل مرد، به مزدی و جزایی نرسد

 سعی بی عشق ترا فایده ندهد که کسی

 به مقامات عنایت به غنایی نرسد

هر کرا هست مقام، از حرم عشق برون

 گرچه در کعبه نشیند، به صفایی نرسد

تندرستی که ندانست بجات اندر عشق

 اینت بیمار که هر گز به شفایی نرسد

دلبرا چند خوهم دولت وصلت بدعا

خود مرا دست طلب، جز بدعایی نرسد

خون نهاده است و گشاده در و بی خون جگر

لقمه ای از تو توانگر ، بگدایی نرسد

ابر بارنده و تشنه نشود زو سیراب

 شاه بخشنده  و مسکین بعطایی نرسد

سیف فرغانی دردی ز تو دارد در دل

 می پسندی که بمیرد، بدوایی نرسد.

 

***

ایا دلت شده از کار جان، به تن مشغول

دمی نکرده غم جانت از بدن مشغول

دوای این دل بیمار کن، چرا شده ای

چو گر گرفته به تیمار  کرد تن مشغول

بگنده پیر جهان کهن فریفته ای

چو نوجوان که نخستین شود به زن  مشغول

ز دار آخرتت کرد شغل دنیا منع

چو مرغ را طلب دانه از وطن مشغول

شتر دلی و چو خر، نفس، گاو طبیعت کرد

از آن چرا گه خرم بدین عطن مشغول

به مدح دنی دون، نفس زاغ همت تو

چو عندلیب، به استایش چمن مشغول

لباس دینت کهن شد، برای جامه ی نو

ز ساز مرگ همی داردت کفن مشغول

برای منصب و مالی ز علم و دین بیزار

ز بهر کسب معاشی به مکر و فن مشغول

به عشق بازی با قید زلف مهرویان

دل سیاه تو غازیست بر رسن مشغول

ز ملک و ملک  بر آیی چو در ولایت تو

تو خفته نفسی و دشمن بتاختن مشغول

نه مرد آخرتی؟ چون به شغل دنیا کرد

ترا ز رفتن ره، نفس راهزن مشغول؟

بلی معاویه ی جا هجوی نگذارد

اگر بکار خلاف شود، حسن مشغول

عقاب وار اگر چه گرفته ای بالا

ولی دلت سوی پستیست چون زغن مشغول

دل چو شمع فروزنده را بر آتش آز

فتیله وار چه داری بسوختن مشغول

چو مرغ اوج نگیری درین هوا چون تو

در آشیانه چو فرخی  به پر زدن مشغول

ز ذکر دوست اگر طالبی، درین صحرا

چو مرغ باش قدم سایر و دهن مشغول

الاهی از پی  شادی راحت دنیا

مرا مدار به غم های دلشکن مشغول

ز ساز فقر مرا، غیر جامه چیزی نیست

نه آلتی که بکاری توان شدن مشغول

بخرقه ای که َمرا هست، همچو یعقوبم

به بوی طلعت یوسف، به پیرهن مشغول

بخویشتن زَ تو مشغولم، آن چنانم کن

که بعد ازاین به تو باشم ز خویشتن مشغول

ترا به نزد تو، هر دم شفیع می آرم

بحق آنک مگردان مرا به من مشغول