تبلیغات
نمین Namin - دختران شین و باغ فین

نمین Namin

نمین، شهر فرهنگ و ادب

 
خانواده ما یعنی خانواده آقای عطاردی و خانواده خاله ملوک اینا، یک جورهایی با بقیه فرق داشتیم.

فرق مهم مان مربوط می شد به «بچه سالاری»، یعنی ما پنج تا بچه قدرت را مثل چی در قبضه خود داشتیم و کسی جرئت نداشت بگوید بالای چشم تان ابروست.

فرق دوممان مربوط می شد به جنسیتمان که سوای بابا و شوهر خاله ملوک و مامان و خاله ملوک، همه مان دختر و «شین»ی بودیم.

«شین» حرف مشترک ابتدای اسممان بود؛ ما سه تا خواهر شادی و شهین و شیرین و دخترخاله هایمان شیدا و شهره.

فرق آخری، که فرق پایه ای و اساسی کار بود مربوط می شد به موضوع یک روح در دو جسم، این دو تا خانواده؛ نه رقیب بودند نه چشم و هم چشمی داشتند نه اختلافی و قهر و آشتی و از این حرف ها.

مثالش، بابای ما و بابای آنها در یک روز و یک ساعت با هم راه افتادند و رفتند ماشین خریدند و وقتی برگشتند با هم قرار گذاشتیم تعطیلی ها قرعه بیاندازیم اسم هر کی درآمد او بگوید کجا برویم و خانوادگی بزنیم بیرون.

قضیه قرعه انداختن هم برای خودش ماجرایی دارد. روزی که می خواستیم دسته جمعی برویم بیرون، بابا جلوی سر بی مویش را خاراند و گفت: «ما نان آوران خانه، گوش به فرمان خانم ها و دخترخانم ها هستیم. فرمان را به کدام سمت بچرخانیم؟»

یکهو دو تا صدای زنانه و پنج تا جیغ دخترانه درهم پیچیدند. یکی گفت سینما، دیگری می گفت پارک، یکی دیگر می خواست ناهار را در رستوران بخوریم و ...

وقتی کار بالا گرفت دخترخاله شیدا که تقریبا همسن و سال من و دوم دبیرستان بود، گفت: «اصلاً قرعه می اندازیم اسم هر کی دراومد اون می گه کجا بریم.» و این پیشنهاد به عنوان قانونی خانوادگی از همان موقع وضع شد.

شوهر خاله ملوک، آقا قدرت، دستی به میانجای سرش کشید و لب و لوچه و دماغش را فشرده کرد و داد یک طرف و گفت: «قبول می کنیم و به عنوان سند محکم تحکیم مبانی خانوادگی به آن رأی می دهیم.»

مامان لبه های روسریش را با انگشت هایش تو داد و ذوق زده پرسید: «منظورتان از سند چی بود، قدرت جان؟»

من انگار خواسته باشم موضوع بسیار مهمی را به دانش آموزان آی کیو پایینی یاد بدهم پوزخند زدم و گفتم: «منظورشان از سند، اون جور سندهایی که مورد نظر شماست، مثل سند خانه و زمین و ماشین و از این جور اموال منقول و غیر منقول نیست، موضوع منظورشان اصولا با اون چیزا فرق می کنه، بار اونجوری نداره.»

مامان که سعی می کرد روی گافش ماله ای بکشد، گفت: «توضیح بده، بگو ووو!»

نگاهم را به نقطه ای دور انداختم، سرم را صاف گرفتم و به صدایم حالت دادم: «این فقره توی مایه های تفریح و گردشه.»

مامان که باز متوجه نشده بود، چند بار ملایم سرش را تکان داد و وقتی شهره و شهین توضیحات اضافی و تکمیلی را ارائه دادند دو ریالیش افتاد و متوجه شد که ما دخترها طبق ضوابط کار می کنیم. کلمه ضوابط که به معنای قرعه انداختن است تقریبا از همین زمان توی دهان ها افتاد، و ما برایش بیشتر توضیح دادیم جهت جلوگیری از اختلاف و تفرقه در موضوع مهم و خطیر گردش های دسته جمعی احتیاج به قانونی خانوادگی داریم.

روش کار ساده بود اسم پنج نفرمان را روی یک تکه کاغذ می نوشتیم و داخل گلدانی گود می انداختیم، و یک نفرمان یک تکه کاغذ را برمی داشت. اسم هر کی

در می آمد او برنده بود. بار اول اسم شیدا درآمد، رفتیم خارج شهر، ای بد نگذشت! بار دوم شانس شهین که بالاترین تفریحش لمباندن بود ما را به فست فود سنتی کشاند و بعدا فهمیدم تنها قسمت سنتی اش کلمه دنباله اسمش است و حسابی چیپس سرکه ای بارمان کردند.

خوشبختانه زمان به سرعت برق و باد گذشت و ما در شروع سال جدید برای مراسم قرعه کشی دیگری آماده می شدیم، در حالی که قلب من مثل دفعه های قبلی توی سینه ام می زد. چشم هایم را بسته بودم و کم کم دستم را پیش می بردم. زیر زبانم دعا می خواندم و از خدا می خواستم اسم من دربیاید. دستم که توی گلدان رفت و به کاغذها رسید آنها را به هم زدم و یکی را بیرون کشیدم. قلبم داشت از سینه ام می پرید بیرون. چشم هایم را باز کردم و تکه کاغذ را باز کردم چه شانسی!

شادی!

از خوشحالی می خواستم پرواز کنم یکهو یک پرده اشک جلوی چشم هایم جمع شد. شهین که انگار نقشه هایی برای خودش در سر پرورانیده بود، دمغ گفت: «اووه! حالا مگه چی شده؟ دفعه بعد نوبت یکی دیگه س.»

خاله ملوک یک لنگه ابرویش را داد بالا و گفت: «چند وقت پیش، شمسی خانوم اینان رفتن سینما، فیلمشو که و اسم تعریف کرد خیلی به دهنم مزه داد. یه نهنگ گشنه و تشنه از آب می آدش بیرون و یه خونه رو با همه آدماش قورت می ده.

بیچاره ها تا می آن به خودشون بیان می بینن تو شکم نهنگن. یه مدتی تو شکمش زندگی می کنن تا یه وقت نهنگ قوی تری پیدا می شه و نهنگ اولی رو می خوره.

اونام هی به داخل شکم نهنگه می خورن و چنگول به بدنش می کشن. نگو حالا نهنگه قلقلکیه عطسش می گیره، می آد عطسه کنه پرتشون می کنه بیرون و این جوری نجات پیدا می کنن.»

همگی داشتیم ساکت گوش می دادیم شیدا سکوت را شکست و با چشم هایی گرد شده پرسید: «اینکه فیلم کارتونی بود، آره؟»

خاله ملوک لحظه ای نگاهش کرد بعد دستپاچه چند دستمال کاغذی از توی جعبه شان که روی میز جلوش بود، با حرکاتی تند و سریع، بیرون کشید و ابروهایش را به هم نزدیک کرد و گفت: «شمسی که خیلی خوشش آمده بود.» و دستمال ها را به گوشه چشم هایش کشید و رو به من ادامه داد: «شادی جون، تو بگو سینما، باید پوز شیدارو بزنم. دختره بی فکر خاله اش را دست کم گرفته.»

و بهش توپید: «یعنی من با این سن و سال هنوز فرق بین فیلم و کارتون رو نمی فهمم؟»

در این موقع چشم های خاله خیلی ریز شده بودند. من بلند گفتم یعنی تقریبا داد کشیدم: «حمام فین.»

آقا قدرت لب هایش را پایین کشید: «حمام چی چی؟»

شیدا با خوشحالی دست زد: «یه جور سوناس طرفای بالای شهر، نه شادی؟»

مطمئن بودم اسم باغ و حمام فین به گوش هیچ یک از اعضای محترم خانواده خاله اینا نرسیده است. شهین زد پس سرش و گفت: «کله پوک! اسم حمام فین کاشان به گوشت نخورده؟»

بابا که انگار مشغول حساب و کتاب جیب و بنزین و استهلاک ماشینش بود با اخم، عدم رضایتش را اعلام کرد: «مگه تو نبودی همین چند وقت پیش رفتی و حمام رو را از نزدیک دیدی.»

جلویش کم نیاوردم محکم و جدی گفتم: «از حالا گفته باشم، جرزنی موقوف! همه دیدند اسمم درآمد.»

آقا قدرت که درست روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود به هواخواهی بابا درآمد: «بیاین من ببرمتان حموم ببینین. یه حموم سراغ دارم تو کوچه دارقوآباد، یه کوچه پرت و فرعیه، هم نمره داره هم عمومی. تازگی ها روبروش یه کافی شاپ ساختن. صبح ها زنونه س بعد از ظهرها مردونه.»

خاله ملوک کنجکاوانه پرسید: «حالا این حموم کجاست؟»

شهین چشم هایش را تنگ کرد و مشت هایش را گره کرد و انگار بخواهد چیزی را به زور توی کله کودنی فرو بکند با حرص گفت: «خاله جان، حمام فین کاشان توی کاشونه. مثل اینکه یه دقیقه پیش به دخترت گفتم.»

خاله خودش را زد به آن راه و گفت: «کاشون؟ اووو هه! کی حالشو داره این همه راهو بره و برگرده.» و خودش را از تک و تا نینداخت. «دخترای امروزی رو! پاک عقل از سرشان پریده.»

شوهرش حرفش را پی گرفت و گفت: «این همه جای خوش آب و هوا، اوشون فشمی، سولقونی، آبعلی ... چشم رو اینا ببندیم و اول سالی صاف بریم توی شکم کویر؟» و با قیافه ای حق به جانب ادامه داد: «مگر بخواهیم چربی آب کنیم.»

بی حوصله و جدی روی حرفم ایستادم. «یارو از اون سر دنیا می کوبه می آد حمام فین ببینه. ما نمی دونیم یه همچه جایی م توی مملکت مون وجود داره.»

چشم های مامان زدند بیرون. «واه! چرا نمی دونیم، حموم حمومه دیگه. می خواد جاش تهرون باشه یا کاشون.»

شیرین، سرش را عصبی، تند و تند تکان داد و گفت: «رفته یه حمام دیده، چه حمام حمامی می کنه. دیدی که دیدی، چی کار کنیم. انگار کجا رفته واسمون کلاس می ذاره.»

داشت تعداد مخالف ها زیاد می شد و باید جلویشان درمی آمدم. رو به شیرین کردم و گفتم: «من به حرفات اصلاً اهمیت نمی دم. قرار همین بوده، اسم هر کی در اومد اون می گه که کجا بریم.» و نگاهم را به بابا دوختم.

بابا چند ضربه کوتاه و آرام با کف دستش زد به لپش و گفت: «می خواستم الان همینو بهت بگم. فکر راننده ها و خورنده ها، اعم از خودرو و غیر خودرو را، با توجه به وضعیت شلوغی جاده، دخل و خرج و باقی مسائل می کنی؟»

بی هوا جواب دادم: «فکر اونجاهاشم کردم.»

نزدیک بود چشم هایش بپرند وسط ملاجش «بالعجب! چه فکری!»

خونسرد جواب دادم. البته از قبل خودم را برای این جواب آماده کرده بودم: «راننده ها می روند، خورنده ها می خورند. راننده ها یواش تر می روند، خورنده ها کمتر می خورند.» و ادامه دادم: «عوضش، اگه بدونین کجا می ریم، اگه بدونین. بهشته! یه بار ببینین عاشقش می شین. اونم الان که لابد همه جا پر از شکوفه های بهاریه.»

پس از دقایقی سکوت که تنها صدای تخمه شکستن و برخورد کارد و چنگال به بشقاب های میوه خوری می آمد، جبهه مخالف ناگهان نقشه را عوض کرد.

شیرین گفت: «من که باهاتون نمی آم. شما برین، من می خوام بشینم عیدی تلویزیون ببینم.» پشت بندش شهین گفت: «من یکی حاضرم همه روز را اسم فامیل بازی کنم تا پام را توی همچین حموم هایی بذارم.»

شیدا هم با آنها بود: «مگه مغز خر خوردیم، این همه راهو، هلک و هلک، بکوبیم و بریم یه شهر دیگه، چشم به دو تا دیوار و چهار خشت و آجر بدوزیم که بگیم چی؟»

شهره شورش را درآورد، شانه بالا انداخت و گفت: «اگه اینا نیان منم نیستم.» و با بدجنسی ادامه داد: «بعضی ها ذهن شان قفل کرده انگار از دوره دوم زمین شناسی باقی موندن.»

هاج و واج به حرف هایشان گوش می دادم. باورم نمی شد حرفشان را یکی کرده باشد. تازه می فهمیدم تنها مشکل این دو خانواده بدون مشکل، بی توجهی به فرهنگ و تاریخ مملکت مان است و انگار این وظیفه من بود که کاری بکنم.

نگاهم را انداخته بودم جلو و آماده می شدم جوابشان را بدهم اما صدایم قفل شده بود و بالا نمی آمد. لحظاتی گذشت تا صدایم را پیدا کردم پلک هایم را محکم روی هم فشردم. دهانم را تا جا داشت باز کردم و از ته دل جیغ کشیدم.

چه جیغی! جیغی هشت ریشتری و رعدآسا که چهارستون فقرات اعضای خانواده و دیوارهای خانه به رعشه آمدند.

با آن جیغ جادویی جبهه مخالف تسلیم شد و در مقابل سر تنظیم فرود آورد، و وقتی قبول کردند فردا صبح زود به طرف کاشان حرکت کنیم و بلند شدند تا زودتر به کارهایشان برسند، از صدای جیغم احساس غرور کردم.

چه زود تسلیم شده بودند!

اوضاع که آرام شد ته دلم برایشان سوخت. رفتن به جاهای ناآشنا و عجیب و غریب سخت و مشقت بار است. آشنایی با آثار باستانی و میراث فرهنگی، رفتن به جاهایی که نرفته اند و حتی اسمشان را نشینده اند، آنها حق داشتند سخت بگیرند؟

شب، ژن های خوشبختی ام جوانه زده بودند بیرون. از ذوق سفر به کاشان و دیدن دوباره خانه های تاریخی آنجا و باغ فین، خواب از چشم هایش رفته بود. چند

ماه پیش بود که از طرف مدرسه برای گردش علمی رفته بودم کاشان. صبح تا بعد از ظهر آنجا بودیم. چقدر زیبا و پر شکوه! آن همه عظمت را باور نمی کردم. چقدر همه چیز جالب و چشم نواز و دوست داشتنی بود. احساس می کردم به زمان های قدیم برگشته ام و وجود امیرکبیر این قهرمان مبارزه با استعمار را در کنارم حس می کردم. حتی چند بار بی اراده، از امیرکبیر به خاطر زحمات و خدماتش به مملکتمان تشکر کردم. چنان مجذوب مناظر و ستون ها و ساختمان ها و آب روان و گل و بوته و دار و درخت با صفای آنجا شده بودم که حال خودم را نمی فهمیدم.

آن روز، بهترین و به یاد ماندنی ترین روز زندگیم بود با خودم تصمیم گرفته بودم به هر شهری می روم اول سری به آثار باستانی و تاریخی آنجا بزنم.

بعد از ظهر، در حالی که اصلاً دلم نمی خواست برگردیم سوار اتوبوس شدم و تا لحظه ای که اتوبوس پیچید و از محدوده باغ فین دور می شدیم از آن حالم خارج نمی شدم و با حسرت، زیرلبی زمزمه کردم: «کاشکی می توانستیم بیشتر بمانیم.» بعد خودم را ول کردم روی صندلی، یک دستم را گذاشتم روی دسته صندلی و سرم را تکیه دادم به کف دستم. از پنجره اتوبوس به مناظری که به سرعت از جلوی چشم هام می گذشتند نگاه می کردم و به تاریخی که پشت سر گذاشته بودیم. فکر می کردم به امیرکبیری که اگر نبود، شاید ما این نبودیم صدای را شنیدم: «فاز منفی نیا!»

جوابش که ندادم باز صدای لعیا آمد: «اینم شد گردش علمی! چند تا دیوار قدیمی و کهنه که بهش النگ دو لنگ آویزان کردن.»

صاف نشستم و برگشتم نگاهش کردم. پاکت چیپسی از توی کیفش در آورد آن را با فشار باز کرد. نگاهی انداخت به داخلش و انگشت هایش را کرد توی پاکت و در آن حال جواب داد: «فقط وقت تلف کردن بود، یارو مرده و رفته پی کارش. یه نوشته واسش گذاشتم، مشت. نشون پوران و سمیه دادم، از خنده روده بر شدند.» و با خنده ادامه داد: «روی یکی از دیوارها با خودکار آبی درشت نوشتم آقای امیرکبیر آمدیم، نبودی.»

دهانم از حیرت باز مانده بود دختره مزخرف!

نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و کوبیدم به شانه اش «چی کار کردی؟» و سرش داد کشیدم.

انتظار آن برخوردم را نداشت، جا خورد و گفت: «حواست به خودت باشه، مگه یادگاری نوشتن جرمه؟»

سر همین حرفمان شد. امیرکبیر به خاطر ملت ایران جانش را بر کف گذاشته بود و آن وقت ما این طور جوابش را می دادیم.

با راحتی و اصرار نشانی جایی که یادگاری را نوشته بود گرفتم. بعد پشتم را بهش کردم و روی صندلی توی خودم جمع شدم.

همان جا با خودم تصمیم گرفتم در اولین فرصت برگردم و نوشته ها را از روی دیوار حمام فین پاک کنم و با دسته گلی از امیرکبیر به خاطر آن اهانت بچگانه عذرخواهی کنم.

فردا، همان روز بود، زمانی برای احترام و تقدیر از امیرکبیر، قهرمان مبارزه با استعمار و یادآور خاطرات خدمات و فداکاری هایش به اسلام و کشور عزیزمان ایران.

حفاظ و حصار زندگی

آدمیان، از دیرباز و شاید از آغاز حیات انسانی، پیرامون اثاثیه و محل زندگانی شان، حصار می کشیده اند و حفاظ می نهاده اند، اگر چه با خیمه ای کوچک یا دیواری گِلین، تا خود و ابزار زندگی شان را از گزندها مصون بدارند و حریم حیات خصوصی شان را پاس دارند. مردمان، هیچ گاه جسم خود و ابزار زندگانی شان و حرمت زندگی شخصی شان را بی پناه نمی نهاده اند. این شرط خردمندی است که آدمی در جایی پناه گیرد و برای خود و کسانش و اثاث زندگی اش، پناهگاه و آشیانه ای بسازد؛ از یک خیمه ساده تا خانه ای استوار و قلعه ای با برج و باروی بلند.

منبع: سایت حوزه پدید آورنده : رفیع افتخار ،