تبلیغات
نمین Namin - مطالب مهر 1395

نمین Namin

نمین، شهر فرهنگ و ادب

 

اسب اصیل

 

نوع مطلب :جامعه ،زندگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

داستانی پند اموز حتما بخونید جالبه.... مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه‌نشین تعویض کند. باد‌یه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ی جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد...

مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد. مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام نمی‌توانم از جا بلند شوم دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم.

بادیه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی.

بادیه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگری به او کمک نخواهد کرد. بادیه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون اینکه حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد.


نوشیدنی لیمو

 

نوع مطلب :زندگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین


امروزه یکی از مشغله های ذهنی آقایان و همین طور خانم ها دفع چربی هایی است که در ناحیه شکم جمع شده است. البته مسئله شکم بزرگ صرفاً یک مسئله زیبایی و ظاهری نیست. بلکه این مسئله باعث بروز مشکلاتی در سلامتی می شود؛ چون چربی های این ناحیه باعث بروز التهاب در بافت ها می شود.
مواد لازم
آب ولرم 1 لیوان (200 میلی لیتر)
آب لیموترش 1 عدد
برگ نعنای تازه چند برگ
روش تهیه
آب لیموترش را بگیرید. چند برگ نعنا را داخل هاون کوچک له کنید. در این صورت تمام طعم و خواص آن آزاد می شود. نعنا را به یک لیوان آب ولرم و لیموترش اضافه کنید. این نوشیدنی را به صورت ناشتا میل کنید. اگر معده شما صبح ها یک عدد لیموترش را تحمل نمی کند بهتر است در ابتدا با میزان کم این نوشیدنی شروع کنید و سپس به مرور مقدار مصرفتان را افزایش دهید. شروع روزتان با این نوشیدنی یک عادت سالم برای رفع چربی های شکمی و پاکسازی بدن خواهد بود.


غزل 29 (اوحدی)

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

باز شادروان گل بر روی خار انداختند

زلف سنبل بر بنا گوش بهار انداختند

دختران گل به وقت صبح‌دم در پای سرو

از سر شادی طبقهای نثار انداختند

شاهدان سوسن از بهر تماشا در چمن

لاله را با سنبل اندر کارزار انداختند

بلبل شیرین سخن شکر فشانی پیشه کرد

تا بساط فستقی بر جویبار انداختند

گرم تازان صبا از گرد عنبر وقت صبح

موکب سلطان گل را در غبار انداختند

غنچگان را گر چه بر گل پرده پوشی عادتست

عاقبت هم بخیه‌ای بر روی کار انداختند

به ز مستی در شکوفه است و گل اندر خفت و خیز

نرگس بیچاره را چون در خمار انداختند؟

وقت صبح آهنگران باد ز آب پیچ پیچ

بی‌گنه زنجیر بر پای چنار انداختند

در دماغ بید گویی هم خلافی دیده‌اند

کز میان بوستانش بر کنار انداختند

سبزه‌ها را گرچه بر بالای گل دستی بود

هم ز گیسوها کمندش بر حصار انداختند

گر چمن را نیست در سر خاطر سوری دگر

از چه بر دست عروسانش نگار انداختند؟

صبح دم بزم چمن گرمست، زیرا کندرو

نالهٔ موسیچه و قمری و سار انداختند

راویان نظم ز اشعار بدیع اوحدی

بار دیگر فتنه‌ای در روزگار انداختند

 


ناآزموده (پروین اعتصامی)

 

نوع مطلب :فرهنگی ،

نوشته شده توسط:میر کریم حسینی نژاد نمین

 

قاضی بغداد، شد بیمار سخت

از عدالتخانه بیرون برد رخت

هفته‌ها در دام تب، چون صید ماند

محضرش، خالی ز عمرو زید ماند

مدعی، دیگر نیامد بر درش

ماند گرد آلود، مهر و دفترش

دادخواه و مردم بیدادگر

هر دو، رو کردند بر جای دگر

آن دکان عجب شد بی مشتری

دیگری برداشت کار داوری

مدتی، قاضی ز کسب و کار ماند

آن متاع زرق، بی بازار ماند

کس نمیورد دیگر نامه‌ای

بره‌ای، قندی، خروسی، جامه‌ای

نیمه‌شب، دیگر کسی بر در نبود

صحبتی از بدره‌های زر نبود

از کسی، دیگر نیامد پیشکش

از میان برخاست، صلح و کشمکش

مانده بود از گردش دوران، عقیم

حرف قیم، دعوی طفل یتیم

بر نمیورد بزاز دغل

طاقهٔ کشمیری، از زیر بغل

زر، دگر ننهاد مرد کم فروش

زیر مسند، تا شود قاضی خموش

چون همی نیروش کم شد، ضعف بیش

عاقبت روزی، پسر را خواند پیش

گفت، دکان مرا ایام بست

دیگرم کاری نمی‌آید ز دست

تو بمسند برنشین جای پدر

هر چه من بردم، تو بعد از من ببر

هر چه باشد، باز نامش مسند است

گر زیانش ده بود، سودش صد است

گر بدانی راه و رسم کار را

گرم خواهی کرد این بازار را

سالها اندر دبستان بوده‌ای

بس کتاب و بس قلم فرسوده‌ای

آگهی، از حکم و از فتوای من

از سخنها و اشارتهای من

کار دیوانخانه، میدانی که چیست

وانکه میبایست بارش برد، کیست

تو بسی در محضر من مانده‌ای

هر چه در دفتر نوشتم، خوانده‌ای

خوش گذشت از صید خلق، ایام من

ای پسر، دامی بنه چون دام من

حق بر آنکس ده که میدانی غنی است

گر سراپا حق بود مفلس، دنی است

حرف ظالم، هر چه گوید می‌پذیر

هر چه از مظلوم میخواهی بگیر

گاه باید زد به میخ و گه به نعل

گر سند خواهند، باید کرد جعل

در رواج کار خود، چون من بکوش

هر که را پر شیرتر بینی، بدوش

گفت، آری، داوری نیکو کنم

خدمت هر کس بقدر او کنم

صبحگاهان رفت و در محضر نشست

شامگه برگشت، خون آلوده دست

گفت، چون رفتم بمحضر صبحگاه

روستائی زاده‌ای آمد ز راه

کرد نفرین بر کسان کدخدای

که شبانگه ریختندم در سرای

خانه‌ام از جورشان ویرانه شد

کودک شش ساله‌ام، دیوانه شد

روغنم بردند و خرمن سوختند

بره‌ام کشتند و بز بفروختند

گر که این محضر برای داوری است

دید باید، کاین چه ظلم و خودسری است

گفتم این فکر محال از سر بنه

داوری گر نیک خواهی، زر بده

گفت، دیناری مرا در کار نیست

گفتمش، کمتر ز صد دینار نیست

من همی گفتم بده، او گفت نی

او همی رفت و منش رفتم ز پی

چون درشتی کرد با من، کشتمش

قصه کوته گشت، رو در هم مکش

گر تو میبودی به محضر، جای من

همچو من، کوته نمیکردی سخن

چونکه زر میخواستی و زر نداشت

گفته‌های او اثر دیگر نداشت

خیره سر میخواندی و دیوانه‌اش

میفرستادی به زندانخانه‌اش

تو، به پنبه میبری سر، ای پدر

من به تیغ این کار کردم مختصر

آن چنان کردم که تو میخواستی

راستی این بود و گفتم راستی

زرشناسان، چون خدا نشناختند

سنگشان هر جا که رفت انداختند